تبلیغات اینترنتیclose
سید عماد الدین نسيمی حاققیندا يارادیلان اثرلر- 1
سید عمادالدین نسیمی در پژوهشهای دکتر حسین محمدزاده صدیق
شرح افکار، احوال و آثار سید عمادالدین نسیمی بر اساس تحقیقات استاد دکتر حسین محمدزاده صدیق

 

تصویر و پرتره سید عماد الدین نسیمی به قلم ناصر بخشی تبریزی

پرتره سید عماد الدین نسیمی

نقاش: ناصر بخشی، هنرمند تبریزی

1-  نسیمی منظومه‌سی[1]

شاعیر قابیلین نسیمی منظومه‌سی ایلک دفعه 400 صحیفه‌لیک کیتاب حالیندا اولاراق 1980- نجی ایلده باکی شهرینده نشر اولدو. اثر اوچ بؤلومدن عیبارتدیر: بیرینجی بؤلومده گنجلیگی، ایکینجی بؤلومده مبارزه‌لری و اوچونجو بؤلومده دیدرگین دوشمه‌سی و اعدام اولماسی تصویر اولونور. منظومه‌ده شاعیر، نسیمی‌نین حیات و مبارزه‌لرینه معاصر گؤز ایله باخیر. نسیمی بورادا پیر مغان ایله، فضل الله ایله، حروفی شاعیرلر ایله، حاکیملر و شاهلار ایله، اوزانلار و عاشیقلار ایله حتی سئوگیلیسی زهرا ایله بیر فیلسوف کیمی گؤروشور.

شاعیر بورادا نسیمی‌نین چاغی و محیطینی تصویره چکیر. منظومه‌ده نسیمی شاماخیدان باکیا، باکیدان تبریزه، تبریزدن قونیه‌یه، قونیه‌دن آغ سارایا، آغ سارایدان باغدادا، باغداددان حلبه گئدیر و جور به جور سیناقلار قارشیسیندا دایانیر. نسیمی‌نین و اونون گنج عائله‌سی‌نین حلب درامی، اثرین ان تأثیرلی صحیفه‌لریندندیر.

بورادا منظومه‌دن بعضی پارچالار نقل ائدیریک:

شیرواندان آیریلاندا یوخوم عرشه چکیلدی،
گؤزلریمین آغیندا آل شفقلر سؤکولدو،

انتظارسیز، نیّت‌سیز آچیلان سحر نه چوخ،
م‍ورگویه حسرت قالان جیمریسیز گؤزلر نه چوخ،

اوفوقده بایراق اولدو سحرین ایلک شُعله‌سی،
تورپاغینا سجده‌لر، قدیم سُرخاب محله‌سی،

 

 

*

 

 

*

تبریزیله گؤروشنده، بیرده هراسان اولدوم.
سحر انتظاریله صوبحه پاسبان اولدوم.

ظلمته‌ده غرق اولور، نوردادا چیمیر سما.
ناراحات ‌دئمک ‌اولماز هر یوخوسوز  آداما.

سحرین تصویرینه آنجاق اؤز رنگی چاتار.
مقبرة الشّعرا قوینوندا توتوب قرار . . .

قارداش:

آجی چای تبریزی بؤلور تن یاری،
دونیادا هر جوره آیریلیقلاری،

آجی چای شه‌هرین بئلینده کمر،
قوزولار اوز به اوز دایانیب مه‌لر،

چایین کناریندا بؤیوک بیر مئیدان،
بوردادیر منزلی فاطیمه گیلین،

گؤزلریم آر ا بیر دوغما بیر ایزی،
دویور بو حالیمی حروفی قیزی،

دئییر: عماد الدین، قارداشیم منیم!
یئنه روان اولدو گؤز یاشیم منیم،

 

 

*

 

 

*

 

 

*

 

 

*

یاراشیق‌دا وئریر، غم ده بخش ائدیر.
گؤزلر اوره‌کلره محزون نقش ائدیر.

کمردن زیاده، هیجران قیلینجی.
سودان آتیلماغا حسرت قیلینجی.

آدلانیر: مئیدانِ صاحِبَ الزَّمان.
قیز، بویورون! دئییر، بویورون، گلین!

بوردا فضل الله‌دان نیشان گزیرم.
ائله بیل داردایام، آمان گزیرم.

بو ائوده آتامدان گؤرمزسن اثر.
او قتل ائدیلندن، دوشدوک در به در . . .

سمندر قوشو:

تبریزین شهادت مئیدانی،
حاکیمین «عدالت» دیوانی،

جارچیلار بیر قارا قارغا تک،
ترپه‌نیر خفیفجه بیر کولک،

جارچیلار: جماعت! جماعت!
جزایا چاتاجاق بو ساعات،

بیر بؤلوک زندیقین نصیبی،
اغتشاش باشچیسی نسیمی،

 

طبیللر وورولور بی‌آرام.
بورادا قورولوردو آخشام!

سالیرلار عالمه قاریلتی.
دیلله‌نیر تورپاقدا پاریلتی.

بیلینیز اولونوز سیز آگاه،
فاطیمه، فسادِ فضل الله.

بو فرمان، بو مئیدان، بو تونقال.
تأسف، حله کی بی‌زوال! . . .

2-  نسیمی تاماشاسی (اوچ پرده‌لی تاریخی درام)

نسیمی درامینی چاغداش یازیچی فریدون آشوروف، اوچ پرده و اون دؤرد صحنه‌ده یازمیشدیر. بو تاماشاداکی شاه خندان، ابراهیم شاه، امیر تیمور، میرانشاه، قارا یوسف، علی الاعلاء، شیخ مسعود، کرمانی کیمی پرسوناژلار تاریخی و حقیقی شخصیت‌لردیرلر و باشقا پرسوناژلاری، درام یازان، او زامانکی جمعیتین عضولری آراسیندان سئچمیشدیر.

بو تاماشادا نسیمی گوجلو بیر شاعیر کیمی تصویر اولونور. اونون مبارزه دولو یاشاییشی، تعقیب ائدیلمه‌سی، بیر گنجین اونون شعرلرینی اوخوماغا گؤره دار آغاجی آیاغینا گئتمه‌سی تأثیر ائدیجی بیر بیان ایله تصویر اولونور. همین تاماشا 1353- نجو ایلده فارس دیلینه ترجمه و چاپ اولدو و انقلابدان سونرا 1357- نجی ایلده‌ ایسه منتشر اولا بیلدی.[2] بورادا همین نشرین بیرینجی پرده‌سی‌نین ایلک صحنه‌سینی نقل ائدیریک:

پردهی نخست- صحنهی نخست

(چکاچک شمشیرها و فریادها فضا را پر کرده است)

صدای اول: کاخ را ویران کنید!

صدای دوم: مردم! ویران نکنید!

صدای اول: ما را به کاخ نیاز نیست، بی شاه و بی کاخ نیز توان زیست!

صدای دوم: دست نگهدارید مردم! کشور به کشوردار پیوسته است. (شاه خندان بر روی تخته سنگی ایستاده است. در دستی شمشیر و در دستی دیگر کلهی خون آلود هوشنگ شاه را گرفته است. مردم با بیل و تبر گرداگرد ایستادهاند).

شاه خندان: (سر بریده را نشان میدهد) مردم، هوشنگ شاه را سرنگون شد. ظلم را سر بریدیم، عدالت پیروز شد! کیومرث، زندان قصر را ویران کن، زندانیان را خلاص کن و برادرم نسیمی را یک سره به حضورم آر.

کیومرث: اطاعت، فرمانروا! (تعظیم کنان میرود).

شاه خندان: اکنون همگی سزاوار شادی‌اند، دست افشان و پایکوبان، بعد از رزمی چنان، نوبت بزمی چنین است. (سر بریده را زیر پای مردم میاندازد. بادام قاری، پیر زن نابینا پیش میآید).

بادام قاری: او را بدهید به من.

عصمت: مادر!

بادام قاری: با او چه سخن‌ها که ندارم! پسرم، عصمت، او را بده به من. (عصمت خم میشود، سر بریده را بر میدارد و به مادرش میدهد. بادام قاری آن را توی دستهای خود میگیرد): هوشنگ شاه! من البته نابینایم، اما تو را خوب می‌بینم. تو را که بر هر مرتعی پا نهادی کویر شد و بر سر هر چشمه‌ای ایستادی، شن روئید. درهایی را که گشوده بودی، با رشته‌ی عمرت دیگر بار بستیم. هوشنگ شاه! به اغوای زن زیبایت، برادرم را بالای دار فرستادی. با دخترم هر آنچه ناروا بود کردی، جوان شیر دلم عصمت را خانه بر دوشش کرد. گریه‌های پنهان کورم کرد. این همه ما را بس بود، اما تو را نبود. به خون شاعر هیجده‌ ساله‌ی ایل و تبارمان نیز تشنه گشتی، به خون نسیمی شاعر که در هر قلب چون ضربان، جریان دارد. اگر امروز مرگ تو را نبود بی‌گمان فردا او را درمی‌ربود. اینک با خون‌هایی که ریخته بودی چهره‌ی خودت را شستیم. هوشنگ شاه! هم اکنون مشتاقم کز شادی بگریم، اما نودانه‌های اشکم را نیز از من دزدیده‌ای.

عصمت: مادر!

بادام قاری: (به شاه خندان) فرزند، شاه خندان! مر‌دمی بر دستِ شمشیر به دست تو بوسه می‌زنند، زنده باد شاه خندان!

صداها: زنده باد شاه خندان فرمانروای شیروان! عمر شاه با عمر جهان یگانه باد!

ابراهیم: (پیش میآید) سخن شاه برنده‌تر از تیغش، و تیغ شاه برنده‌تر از سخنش باد!

شاه خندان: دوست من . . . آه!

ابراهیم: تو را چه می‌شود شاه خندان؟

شاه خندان: نامرد . . . مرا . . . (بر میگردد و تیری که بر کتفش نشسته است دیده میشود).

ابراهیم: عجله کنید، زود . . . زود ! (به سمتی که تیر از آنجا آمده بود اشاره میکند. افراد، میروند.) دوست من کمی تأمل کن، وحشت نکن (تیر را از کتفش بیرون میآورد.) زود حکیم را خبر کنید.

شاه خندان: بدهید ببینمش (تیر را گرفته سرش را نگاه می‌کند.) نامرد! . . . یاران! هوشیار باشید . . . چه شد؟ برادرم نسیمی کجاست؟

ابراهیم: عجله کنید، نسیمی . . .

شاه خندان: دوست من، دارد نیرویم تحلیل می‌رود.

ابراهیم: عزیز من، کمی تأمل کن (نسیمی پای در زنجیر، همراه با کیومرث ظاهر میشود. عصمت، باقر و میکائیل او را استقبال میکنند).

عصمت: نسیمی، برادر!

نسیمی: چه اتفاقی افتاده است یاران؟

شیخ شکور: (به شاه خندان اشاره میکند) از پشت با تیر زدندش.

نسیمی: چی؟ برادرم . . . شاه خندان . . .

شاه خندان: نور چشمانم . . . آمدی! زنجیر از پایش بردارید.

کیومرث: زندانبان کشته شده است، از کلیدها خبری نیست.

نسیمی: (زخم را وارسی می‌کند.) تو ناراحت نباش برادر، تیر را بدهید ببینم.

شاه خندان: بگیر، اینجاست.

نسیمی: (میگیرد و بررسیاش میکند.) هیچ جای نگرانی نیست.

شاه خندان: نسیمی! من همه‌ی عمرم را به تو یاد داده‌ام که راست باید گفت.

نسیمی: برادر!

شاه خندان: نسیمی، عذابم مده، اول بار که با حقیقت روبرو شدی دروغ گفتی، چرا راستش را نمی‌گویی؟

نسیمی: نه، برادر، من . . .

شاه خندان: اگر راستش را نگویی روانم تو را نخواهد بخشید.

نسیمی: تیر، زهرآلود است دیگر . . . (مکث) علاجی نیست.

ابراهیم: ممکن نیست!

شاه خندان: زنده باشی برادر . . .

نسیمی: شاه خندان، چرا مرا واداشتی درس طب بخوانم؟ مرا ببخش، من ناتوانم . . . من . . .

شاه خندان: طفلک تو مرا ببخش، آرزو به دلم ماند . . . آرزوی مادر. . . وصیتش شد که جشن عروسی‌ات را . . .

نسیمی: برادرم!

شاه خندان: ابراهیم، اکنون نسیمی جز تو، کسی را ندارد.

ابراهیم: دوست من، نسیمی برادر ارشد هر هشت فرزند من خواهد بود.

کیومرث: پدر، اجازه مده آتش امید مردم خاموش شود.

ابراهیم: شاه خندان، عهد ما این نبود.

شاه خندان: دستت را بده به من، دوست من (دست ابراهیم را توی دست‌هایش می‌گیرد) یکپارچه تاول است، بوی خاک می‌دهد، این دست‌ها . . . وطن را به دست تو می‌سپارم.

عصمت: چرا به دست ابراهیم؟

شاه خندان: مرگ پس از پیروزی چه سنگین است . . . و چه آسان.

ابراهیم: شاه خندان، تو دیگر از مرگ سخن مگو، مرگ شایسته‌ی تو نیست.

عصمت: یکی جان‌ها گرفت و جان داد و آن دیگری که به شاهی برگزیده شد.

خلیل: عصمت!

عصمت: من پیوسته، آشکار سخن گفته‌ام.

شاه خندان: دوست من بکوش میان دولت و مردم شکاف ایجاد نشود. عصمت، خلیل، نزدیک‌تر بیائید (آن دو نزدیکتر میشوند.) خلیل تو پسر بزرگ ابراهیم هستی و نیک شمشیر می‌زنی، عصمت تو نیز جوانمردی. شمشیرهای شما باید که پاسدار حقوق خلق باشد. نسیمی تو پزشکی، شاعری، بگذار که قلمت ستایشگر پر شور این دست‌های تاول زده باشد (دستهای ابراهیم را نشان میدهد.) در حقشان، از حقیقت فرومگذار، کیومرث، گریه نکن.

ابراهیم: حرف بزن دوست من، حرف بزن!

شاه خندان: می‌خواهم لاله را ببینم.

ابراهیم: دخترم لاله را خبر کنید، زود.

لاله: پدر، من اینجا هستم.

ابراهیم: دخترم، پیشتر بیا.

شاه خندان: لاله، دخترم (رو به ابراهیم) مادرم دم مرگ (از جیب بغلش انگشتری را بیرون میآورد.) این انگشتری را به من سپرد و وصیت کرد که به هنگام عروسی نسیمی، این انگشتری را به نام من به او هدیه کن. (نرگس که در کنارش ایستاده است بر خود میلرزد).

نرگس: (با خود) نه . . . نه . . . من به خاطر او دست از وطن شسته‌ام، دریاها پشت جنگل و جنگل‌ها پشت سر نهاده‌ام. به شوق دیدارش سرزمین‌ها را یکی به دیگری فروخته‌ام تا اینجا پیدایش کرده‌ام، آیا همین جا نیز گمش خواهم کرد؟

ابراهیم: شاه خندان، نه فقط دخترم، که هشت پسرم نیز قربان تو اند.

شاه خندان: هنوز نظر خود لاله . . .

نرگس: (با خود) خداوندا رحم کن.

(لاله با چشمانی تر دستش را به سوی شاه خندان دراز میکند. شاه خندان به دشواری انگشتر را در انگشت لاله میکند).

نرگس: همه چیز نابود شد، اما نه! من جواب سرنوشت را با «نه» می‌دهم و هرگز تسلیم آن نخواهم شد، نمی‌گذارم از دستم برود، مرگ هم نمی‌تواند او را از من بگیرد.

شاه خندان: یاران (میخواهد نیمخیز شود چیزی بگوید، اما نمیتواند).

نسیمی: برادرم شاه خندان، یاران . . .

کیومرث: نور امیدمان خاموش شد. پدر جان!

خلیل: مردان نمی‌شود مثل زن‌ها اشک نریزند؟! . . .

نسیمی: چشمانت را مبند، شاه خندان!

ابراهیم: مردم! دوستمان شاه خندان شهید راه مردم شد. دوست عزیزم، سوگند یاد می‌کنم که تا آخرین قطره‌ی خونم به حقیقت تعلق خواهد داشت، به نام عدالت سوگند یاد می‌کنم.

عصمت: تو شایسته‌ی پادشاهی نیستی.

خلیل: عصمت!

(ابراهیم با نگاه از شیخ شکور که کناری ایستاده بود درخواست میکند، شیخ شکور منظور او را میفهمد).

شیخ شکور: مردم!

صداها: ساکت، شیخ شکور سخن می‌گوید. ساکت! بفرمائید شیخ بزرگ (برای شیخ راه باز میکنند و او به جانب ابراهیم میرود).

شیخ شکور: زنده باد ابراهیم شاه، فرمانروای شیروان (زانو میزند).

صداها: زنده باد! (همگی زانو میزنند، جز عصمت و مادرش).

میکائیل: (به عصمت) انگار دیوانه شده‌ای، زانو بزن! (به اجبار او را خم میکنند).

عصمت: برده‌ها، گله‌ها . . .

(صحنه آرام آرام تاریک میشود، فقط چهرهی نسیمی پیداست).

نسیمی: (با خود) عصمت نیز زانو زد!



[1] امام وئردی قابیل. نسیمی، یازیچی نشریاتی، باکی، 1980.

[2] فریدون آشوروف. نسیمی (درام تاریخی رد سه پرده)،‌ ترجمه‌ی ح.م. صدیق و شهین قوامی، انتشارات باغبان، تهران، 1357.

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

برچسب ها : شناختنامه عماد الدین نسیمی بر اساس پژوهش دکتر حسین محمدزاده صدیق,سید عماد الدین نسیمی در تحقیقات دکتر حسین محمدزاده صدیق, پژوهشهای دکتر حسین محمدزاده صدیق پیرامون سید عماد الدین نسیمی, شناختنامه عماد الدین نسیمی به روایت دکتر حسین محمدزاده صدیق, حسین محمدزاده صدیق مصحح آثار عماد الدین نسیمی,عماد الدین نسیمی در تحقیقات حسین محمدزاده صدیق, فضل الله نعیمی و حروفیه به روایت دکتر صدیق,شناختنامه سید عماد الدین نسیمی بر اساس پژوهشهای دکتر حسین محمدزاده صدیق,
ارسال در تاريخ جمعه 7 مهر 1391 توسط دکتر صدیق. ارسال: سید احسان شکرخدایی